تبليغاتX
روال

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 از : افشین یداللهی

ــ دانلود با صدای علیرضا قربانی

+ نوشته شده توسط هنارس در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 16:19 |
هوا داره یواش یواش رو به سردی می ره.... دوباره لباسهای گرم و کلاه و دستکش پوستین.... ولی خوب با بارون شروع می شه.... چه بارونایی.

اینجا سردترین پایتخت دنیا... شهر وینیپگ، مرکز ایالات منیتوبا....کانادا...

آدم بی اختیار یاد شعر زنده یاد اخوان می افته:

نفس که از گرمگاه سینه می آید برون..... ابری شود تاریک.... چو دیدار ایستد در پیش چشمانت.... نفس که این است، پس دیگر چه داری چشم.... ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

+ نوشته شده توسط هنارس در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 8:22 |
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي دردمند را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميده سر در كمند را

بگذار سر به سينه من تا بگويمت

اندوه چيست ، عشق كدامست ، غم كجاست

بگذار تا بگويمت : اين مرغ خسته جان

عمري است در هواي تو از آشيان جداست

دلتنگم آنچنان كه : اگر بينمت به كام ،

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنارمن

اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

تو آسمان آبي ، آرام و روشني

من چون كبوتري كه پرم در هواي تو

يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم !

با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو ،

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب ،

بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند !

خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب !

زنده ياد فريدون مشيري

+ نوشته شده توسط هنارس در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 5:26 |

به نظر من همه باید تو انتخابات شرکت کنند و کاملا واضح و روشن هست که تحریم نه تنها چیزی رو حل نمی کنه بلکه اوضا رو بدتر و وخیم تر هم می‌کنه. با تمام احترامی که برای آقای موسوی و خاتمی قائل هستم، آقای کروبی رو گزینه بهتری برای رئیس جمهوری می‌دونم. اولا به وضوح برام روشن شده که حرفش با عملش یکی هستش. یعنی چیزی رو که می‌گه قبول داره و تمام تلاشش رو برای رسیدن به اون انجام می‌ده. شجاعت و صراحت لهجه کروبی رو به جرائت می‌تونم بگم که در بین همه مسئولان جمهوری اسلامی بی‌نظیر بوده و هست؛ نامه‌های کروبی به جنتی، سر لشکر فیروز‌آبادی، شریعتمداری، وزیر اطلاعات و ضرغامی این رو به روشنی نشون می‌دن. حمایتهای ایشون از ظلمهای که به افراد مختلف در گذشته می‌شده،کلیک کنید،  زندانی شدن لقمانیان نماینده همدان، حکم اعدام آغاجری، اون شوی تلویزیونی محاکمه کرباسچی و خیلیهای دیگه نشون می‌ده که این آدم به هیچ عنوان محافظه کار نیست و در دفاع از حق بقیه به هیچ عنوان کوتان نمی‌یاد. حمایت آدمهای نخبه‌ای مانند کرباسچی، ابطحی، عبدی، دکتر سروش، مهاجرانی، نجفی و خیلی‌های دیگه می‌تونه گواهی دیگه بر حقانیت و شایستگی شیخ اصلاحات باشد.

به امید شرکت همه در انتخابات و انتخابی شایسته

+ نوشته شده توسط هنارس در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 21:47 |
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود،دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت.در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست.قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟نه آقای رییس،خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

چرخ دنیا خوب نمی چرخد و به نظر می رسد که عده ای جای عده ی دیگر نشسته اند و به قول عمران صلاحی "حالا حکایت ماست".

+ نوشته شده توسط هنارس در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 6:39 |
آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند 


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد 
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت 
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . ...

+ نوشته شده توسط هنارس در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 10:21 |

  یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش          می​سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور           دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر  به  سرمنزل  سلمی رسی ای  باد  صبا         چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به  ادب نا فه گشایی کن از آن  زلف  سیاه          جای دلهای عزیز است به هم برمزنش

گو دلم  حق  وفا  با  خط  و  خا لت   دارد            محترم  دار  در  آن طره  عنبر شکنش

در مقامی که  به  یاد  لب  او  می نوشند           سفله آن مست که باشدخبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت              هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال          سر ما و  قد مش  یا  لب  ما  و  دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت   است           آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

+ نوشته شده توسط رضي در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 21:16 |

Image and video hosting by TinyPic

انشاءا..سال خوب ،خوش و خرمی همراه باسلامتی داشته باشد.

ای که دستت با نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ماست دل ما را بنویس
+ نوشته شده توسط رضي در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 21:8 |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط هنارس در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 1:24 |
                           عكس هايي كه دنيا را تكان داد...

                                                      بدون شرح!

+ نوشته شده توسط حاج در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 22:47 |